اتاق تاریک
موسوی اردبیلی که زمانی عالی ترین مقام قضایی جمهوری اسلامی! بوده است به اتاق قفل شده ای در زندان اشاره میکند که کودکان زندانیان سیاسی در تاریکی مطلق در آنجا نگهداری میشدند. [موسوی اردبیلی، لاجوردی و کودکان زنان زندانی]
کودک زندانی
آیا این تنها سناریویی بوده است که در رابطه با کودکان در زندان اجرا میشده است؟ کودکانی که یا در زندان به دنیا آمده بودند یا زمانی که تنها چند ماه یا حداکثر چند سال از عمرشان گذشته بود به واسطه مخالفت والدینشان با ولایت فقیه به همراه آنها به زندان افتاده بودند.
آیا این تنها سناریویی بوده است که در رابطه با کودکان در زندان اجرا میشده است؟ کودکانی که یا در زندان به دنیا آمده بودند یا زمانی که تنها چند ماه یا حداکثر چند سال از عمرشان گذشته بود به واسطه مخالفت والدینشان با ولایت فقیه به همراه آنها به زندان افتاده بودند.
شاهد
یکی از افرادی که به خاطر مخالفت پدر و مادرش با ولایت فقیه در زندان به دنیا آمد و تا سن چهارسالگی در زندان به سر برد به نقل برخی مشاهدات تا آنجایی که در حافظه فردی در آن سنین میتوانست بماند و برخی از خاطرات که سایر زندانیان از کودکی او برایش تعریف کرده اند، میپردازد.
یکی از افرادی که به خاطر مخالفت پدر و مادرش با ولایت فقیه در زندان به دنیا آمد و تا سن چهارسالگی در زندان به سر برد به نقل برخی مشاهدات تا آنجایی که در حافظه فردی در آن سنین میتوانست بماند و برخی از خاطرات که سایر زندانیان از کودکی او برایش تعریف کرده اند، میپردازد.
زخم ها
حافظه انسان بسیاری از موضوعات را ممکن است به خاطر نیاورد اما تجربیات، آثار خود را بر روی افراد میگذارد و گاهی زخم هایی را در درون انسان شکل میدهد که فرد را برای سالیان همراهی خواهد کرد.
حافظه انسان بسیاری از موضوعات را ممکن است به خاطر نیاورد اما تجربیات، آثار خود را بر روی افراد میگذارد و گاهی زخم هایی را در درون انسان شکل میدهد که فرد را برای سالیان همراهی خواهد کرد.
نفس
این شاهد عینی نقل میکند که «در زندان مرا همیشه در مقابل درب ورودی اتاق قرار میدادند زیرا به خاطر تعداد زیاد نفرات و پایین بودن سطح بهداشت هوای داخل سلول آلوده بود. و دور من را هم همیشه پیاز میگذاشتند تا هوای آلوده را به خودش جذب کند و من بتوانم نفس بکشم».
این شاهد عینی نقل میکند که «در زندان مرا همیشه در مقابل درب ورودی اتاق قرار میدادند زیرا به خاطر تعداد زیاد نفرات و پایین بودن سطح بهداشت هوای داخل سلول آلوده بود. و دور من را هم همیشه پیاز میگذاشتند تا هوای آلوده را به خودش جذب کند و من بتوانم نفس بکشم».
شکنجه
مادر این شاهد که از مجاهدین خلق بود در زندان تحت شکنجه قرار میگرفت. سایر زندانیان برای آنکه آثار شرایط زندان را بر روی او به حداقل برسانند وقتی مادرش مورد شکنجه بیعت کردگان با خمینی قرار میگرفت او را از مادرش دور نگه میداشتند و او را بر بالاترین تخت قرار میدادند.
مادر این شاهد که از مجاهدین خلق بود در زندان تحت شکنجه قرار میگرفت. سایر زندانیان برای آنکه آثار شرایط زندان را بر روی او به حداقل برسانند وقتی مادرش مورد شکنجه بیعت کردگان با خمینی قرار میگرفت او را از مادرش دور نگه میداشتند و او را بر بالاترین تخت قرار میدادند.
هاله
او در هالهای از خاطرات کودکی به یاد میآورد که مادرش را در زندان اذیت میکردند و او از درد فریاد میکشید. وقتی در بزرگ سالی این خاطرات را برای زندانیان برجای مانده از آن سلول یادآوری کرد آنها به او توضیح دادند که آنچه به یاد میآوری صحنه های شکنجه مادرت بوده است تا بازجویان از او علیه خودش اعتراف بگیرند.
او در هالهای از خاطرات کودکی به یاد میآورد که مادرش را در زندان اذیت میکردند و او از درد فریاد میکشید. وقتی در بزرگ سالی این خاطرات را برای زندانیان برجای مانده از آن سلول یادآوری کرد آنها به او توضیح دادند که آنچه به یاد میآوری صحنه های شکنجه مادرت بوده است تا بازجویان از او علیه خودش اعتراف بگیرند.
مجازات
در کنار مادر شکنجه شده بودن آنهم در سلولی شلوغ و آلوده، یعنی زندانی کردن نوزاد یا کودکی تنها به جرم اعتقادات و فعالیت های والدین. آیا این تمامی مجازات او بود؟ خیر.
در کنار مادر شکنجه شده بودن آنهم در سلولی شلوغ و آلوده، یعنی زندانی کردن نوزاد یا کودکی تنها به جرم اعتقادات و فعالیت های والدین. آیا این تمامی مجازات او بود؟ خیر.
ملاقات!
او نقل میکند که هرگز اجازه ندادند که در زندان پدرم را ببینم زیرا میخواستند به این طریق پدر و مادرم را که زندانی بودند تحت فشار قرار دهند. پدری که البته در تابستان ۶۷ به همراه هزاران زندانی سیاسی دیگر اعدام شد.
او نقل میکند که هرگز اجازه ندادند که در زندان پدرم را ببینم زیرا میخواستند به این طریق پدر و مادرم را که زندانی بودند تحت فشار قرار دهند. پدری که البته در تابستان ۶۷ به همراه هزاران زندانی سیاسی دیگر اعدام شد.
بهترین لباس
شاهد زندان های نظام مقدس! در دوران کودکی، به یاد میآورد که بعد از آنکه در ۴ سالگی او را از زندان آزاد میکنند و تحویل مادر بزرگش میدهند زمانی او را برای ملاقات با پدرش به زندان میبرند. در آن روز او بهترین لباس خود را پوشیده بود؛ «یک لباس سرهمی آبی و قرمز»، او وارد سالن تلفنخانه میشود جایی که گیشه های تلفن برای ملاقات های غیر حضوری در زندان در آن قرار دارد. در انتهای مسیر دری وجود داشت که مردی در آستانه آن ایستاده بود. مادر بزرگش به او میگوید: «پدرت هست». کودک چهار ساله که تا آنموقع پدر را ندیده بود به سمت او میدود اما وقتی به در میرسد پاسداری پدر را هل میدهد و در را میبندد و کودک به جای آغوش پدر با صورت به در بسته شده برخورد میکند و به زمین میافتد؛ «اولین و آخرین دیدار». زیرا مدتی بعد پاسداری به جای آنکه پدر را به سمتی هل دهد چارپایه را از زیر پای او میکشد در حالی که طناب دار را بر گردن او حلقه کرده بودند تا به مانند هزاران زندانی سیاسی دیگر در تابستان ۶۷ تنها به جرم عدم اعتقاد به ولایت فقیه بر دار آویخته شوند.
شاهد زندان های نظام مقدس! در دوران کودکی، به یاد میآورد که بعد از آنکه در ۴ سالگی او را از زندان آزاد میکنند و تحویل مادر بزرگش میدهند زمانی او را برای ملاقات با پدرش به زندان میبرند. در آن روز او بهترین لباس خود را پوشیده بود؛ «یک لباس سرهمی آبی و قرمز»، او وارد سالن تلفنخانه میشود جایی که گیشه های تلفن برای ملاقات های غیر حضوری در زندان در آن قرار دارد. در انتهای مسیر دری وجود داشت که مردی در آستانه آن ایستاده بود. مادر بزرگش به او میگوید: «پدرت هست». کودک چهار ساله که تا آنموقع پدر را ندیده بود به سمت او میدود اما وقتی به در میرسد پاسداری پدر را هل میدهد و در را میبندد و کودک به جای آغوش پدر با صورت به در بسته شده برخورد میکند و به زمین میافتد؛ «اولین و آخرین دیدار». زیرا مدتی بعد پاسداری به جای آنکه پدر را به سمتی هل دهد چارپایه را از زیر پای او میکشد در حالی که طناب دار را بر گردن او حلقه کرده بودند تا به مانند هزاران زندانی سیاسی دیگر در تابستان ۶۷ تنها به جرم عدم اعتقاد به ولایت فقیه بر دار آویخته شوند.
دست
بعد از گذشت چند دهه از آن روزگار او هنوز صدای زندانیان شکنجه شده و مادری که در برابرش از درد فریاد میکشید و پدری که اعدام شد را به خاطر میآورد. او نقل میکند که در آن سنین کودکی هرگاه که میخواست بخوابد دست مادرش را میگرفت زیرا احساس میکرد که مادرش را از او خواهند گرفت و اکنون نیز بعد از گذشت سالیان به هنگام خوابیدن وسیله ای را در دست میگیرد چون این ترس و نگرانی در او تبدیل به عادت شده است.
بعد از گذشت چند دهه از آن روزگار او هنوز صدای زندانیان شکنجه شده و مادری که در برابرش از درد فریاد میکشید و پدری که اعدام شد را به خاطر میآورد. او نقل میکند که در آن سنین کودکی هرگاه که میخواست بخوابد دست مادرش را میگرفت زیرا احساس میکرد که مادرش را از او خواهند گرفت و اکنون نیز بعد از گذشت سالیان به هنگام خوابیدن وسیله ای را در دست میگیرد چون این ترس و نگرانی در او تبدیل به عادت شده است.